به یاد شهدا

گفتم این شب عیدی شهدا رو فراموش نکنیم .............

دستم رو كشيد برد پشت نخل ها.گفتم «همونجا نمى تونستى بگى؟...»

دستام رو گرفت،بغض كرده بود.يواش گفت «نه حاج آقا... تو رو به خدا... شما تعبير خواب بلدى؟»

گفتم «آخه...»پريد وسط حرفم و گفت:«ديشب خواب حضرت زهرا رو ديدم... منو دعوت كرد خونشون...»

اشكاش سرازير شدگفت: «من مى دونم، تو اين عمليات شهيد مى شم...»

نوجوان شهید


زیر  سایه درخت مشغول بازی بودیم .

یکی از بچه ها چشمش به سیب سرخی افتاد

که توی جوی آب افتاده بود و داشت می گذشت.

دست کرد سیب رو برداشت

و بین بچه ها تقسیم کرد.مسعود سهمش رو نگرفت و گفت :

چون نمیدونم صاحبش راضی هست یا نه نمی خورم



                                              نوجوانی شهید مسعود کریمی مجد

بار آخر

بار چندم...

بار اولش بود که آمده بود منطقه

پرسیده بودند بار چندم است که می آیی؟

گفته بود بار آخر...

اشکتو نبینم

عکس اول را در آورد: این پسر اولم محسن است.
عکس دوم را گذاشت روی عکس محسن: این پسر دومم محمد است، دوسال با محسن تفاوت سنی داشت.

عکس سوم را آورد و گذاشت روی عکس محمد؛ رفت بگوید این پسر سومم.. سرش را بالا آورد، دید شانه های امام(ره) دارد می لرزد..امام(ره) گریه اش گرفته بود..

فوری عکسها را جمع کرد زیر چادرش و خیلی جدی گفت:
چهارتا پسرم رو دادم که اشکتو نبینم

ازدواج به سبک شهدا


  یادش بخیر اون شهیدی که کارت دعوت عروسیش رو

یکی انداخت تو ظریح امام رضا(ع) یکی هم برد مسجد جمکران

چهره های ممتاز


امام خامنه ای :

همه کشور شهدای بزرگی تقدیم کرده اند

اما چهره شهدا و برجستگان قزوین ممتاز است

شلمچه


ستاره ها


سر شماری


ـ  سلام علیکم . خوبی حاج خانم ؟ تو خونه چند نفرید ؟ شناسنامه هاشونو بیار برا سرشماری .

 پیرزن لای در را بیشتر باز میکند . سروگردنش را بیرون میدهد و سروته  کوچه را دید میزند .

ـ این خونه رو بزار فردا سرشماری کن.میشه؟

- چه فرقی داره حاج خانم !؟  فردا هم مثل امروز!  فردا کم و زیاد میشید !؟

- آره٬ شاید شدیم . پسرم۲۰ سال رفته برنگشته . میگم شاید تا فردا بیاد بشیم ۲ نفر ...

 

شادی روح شهدای مفقودالاثر صلوات

رسید عشق

طلاهایش را تحویل مسئول داد و از ساختمان ستاد پشتیبانی جنگ خارج شد ...

ناگهان آن مسئول فریاد زد : مادر رسیدتون ...!!!!!!

مادر خندید و گفت :

من برای پسرم هم رسید نگرفتنم ...!!!!

تقدیم به تمامی مادران شهداء و ایثارگران ...

مدیون مادران شهدا

وبلاگ عشاق روح الله نوشت:
گفت:با مـــــادر جمله بساز !
گفتـــم : بــا
 مــــادر جمله نمیسازند !

دنیــا و آخـرت را می سازند.
اما ما میگوییم:


جانــمان به فــدای مادرانی که با گذشت از دردانه های زندگی خود

حسینی و زینبی عمل کردند 
و 
دنیای ما را آباد
و تا ابد ما را
 مدیون خود کردند...

سوال از خود

گفتم : با فرمانده تان کار دارم

گفت : الآن ساعت یازده است ، ملاقاتی قبول نمی کند .

رفتم پشت در اتاقش در زدم . گفت : کیه ؟

گفتم : مصطفی منم .

گفت : بیا تو .

سرش را از سجده بلند کرد ،چشم های سرخ ، خیس اشک . رنگش پریده بود .

نگران شدم. گفتم : چی شده مصطفی ؟ خبری شده ؟ کسی طوریش شده ؟

دو زانو نشست . سرش رو انداخت پایین . زل زد به مهرش . دانه های تسبیح  را یکی یکی از لای انگشت هایش رد می کرد .

گفت : یازده تا دوازده هر روز را فقط برای خدا گذاشته ام . برمی گردم کارهایم را نگاه می کنم .

از خودم می پرسم کارهایی که کردم برای خدا بود یابرای دل خودم.

                                                                                           شهید مصطفی ردانی پور

شهادت

شهادت در قاموس اسلام ، کاری ترین ضربات را بر پیکر ظلم ،جور ،شرک

والحاد می زند و خواهد زد

                                                                                     

                                                                                 سردار شهید حاج محمد ابراهیم همت

تصاویر شهدای کازرون


الهم الرزقنا شهادة

بسیجی شهید میشه


دیر و زود داره ، سوخت و سوز نداره

عکس لحظات شهادت

دایره جنون

اینجا دایره جنون است است
صدای مرا مستقیما از  کانال کمیل می شنوید که ندای مرتضی آوینی را سر داده ام

- پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند

اما حقیقت آن است که ...

زمان ، مارا با خود برده است و شهدا مانده اند .

اینجا فکه است ، جایی حوالی قتلگاه .!         

دست نوشته ی شهید آوینی

بابای ماست خامنه ای

 

به یاد شهید مصطفی احمدی روشن

سمیه کردستان

 

 

زندگینامه بسیجی شهید ناهید فاتحی کرجو

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

(سمیه کردستان ،

 اسطوره ای که جان داد تا حرمت امام خود را نشکند)

ولادت و معرفت به معبود

ناهید فاتحی كرجو در چهارمین روز از تیر ماه سال 1344 در شهر سنندج در میان خانواده ای مذهبی و اهل تسنن به دنیا آمد. پدرش محمد از پرسنل ژاندارمری بود و مادرش سیده زینب، زنی شیعه، زحمتكش و خانه دار بود كه فرزندانش را با عشق به اهل بیت (ع) بزرگ  می كرد.

ناهید كودكی مهربان، مسئولیت پذیر و شجاع بود كه در دامان عفیف مادر، با رشد جسم، روح معنوی خود را پرورش می­داد. آن قدر در محراب عبادت با خدا لذت می­برد كه به پدرش گفته بود: «اگر از چیزی ناراحت و دلتنگ باشم وگریه كنم، چشمانم سرخ می شود و سرم درد می گیرد. اما وقتی با خدا راز و نیاز كرده و گریه     می­كنم، نه خسته ام، نه سردرد و ناراحتی جسمی احساس می كنم، بلكه تازه سبك تر و آرام تر می­شوم».

ادامه داستان عاشقی

ادامه نوشته

سقوط شهر

                       بچه ها !

اگر شهر سقوط کرد آنرا دوباره فتح میکنیم ،

مراقب باشید ایمانتان سقوط نکند .!

شهید محمد جهان آرا