اشکتو نبینم

عکس اول را در آورد: این پسر اولم محسن است.
عکس دوم را گذاشت روی عکس محسن: این پسر دومم محمد است، دوسال با محسن تفاوت سنی داشت.

عکس سوم را آورد و گذاشت روی عکس محمد؛ رفت بگوید این پسر سومم.. سرش را بالا آورد، دید شانه های امام(ره) دارد می لرزد..امام(ره) گریه اش گرفته بود..

فوری عکسها را جمع کرد زیر چادرش و خیلی جدی گفت:
چهارتا پسرم رو دادم که اشکتو نبینم

بگو خب !

 

الهم الرزقنا شهادة في سبيلك

.

.

.


خدايا ... لطفا بگو خب !

مال حلال(یک داستان خوب وآموزنده)


به نام خدا
با سلام
مطلبی در اینترنت خواندم
به نظرم زیبا بود
برایتان میگذارم اگر مایل بودیداستفاده کنید

بترسیم بترسیم از مسخره کردن دیگران:
این داستان بنقل از یکی از بازاری های سابقه دار بازار بزرگ تهران هست.

در بازارها کسانی هستند که بار حجره ها را حمل میکنند
فردی نیز در این بازار به این شغل مشغول بوده و مغازه دارها او را "حمال" صدا میکردن
درسته که در عربی ینی باربر ولی در فارسی معنی خوبی نداره

این آقای نقل کننده گفتند که یک روز صبح او را به حجره خود دعوت میکند و چایی میاره و غذا سفارش میده
و به رستورانیه میگه مادام به هزینه من ایشون غذا دارند و خلاصه که خیلی تحویلش میگیره
دست آخر اون مرد باربر به حاجی میگه : حاجی اینکارا برای چیه ؟ فقط بخاطر اون لقمه نونی که دیشب بهت دادم؟:

حاجی خیلی جا میخوره

چون دیشبش خواب دیده :
قیامت شده و همه به صف نشسته اند و همه گرسنه اند
این مرد باربر سبدی نان دستشه و به همه قرص نون میده
به حاجی که میرسه ... حاجی میگه من با این سیر نمیشم ... باز هم بده
باربر میگه نمیشه ...ولی از مال خودم بهت میدم:

اینجاس که یه نفر به اون بزرگی میبینه کسی رو که براش ارزشی قائل نبودن اینطور با عظمته!!
و حتی میدونه که حاجی چی خواب دیده
اینه مال حلال خوردن

::یادمون باشه اونی که کوچیک میبینمش ... شاید یه جایی پیش خدا داشته باشه که ما نداریم.
همه آدمها دوست داشتنی اند ... چون بنده خدا هستند و خدا به نحوی دوسشون داره

در پناه خدا
یا علی (ع) مدد

به نقل ازفدای حسین ع

یک هیچ به نفع من

صبح زود همین که از خانه بیرون زدگفت"مسابقه می دیم!"

وقبل از اینکه نظر او را بداند،ادامه داد:

"از الان تا شب"

چشمش افتاد به چند زن جوان ...

 از سر کوچه می آمدند.

سریع نگاهش را کج کرد و به شیطان گفت:

"فعلایک ، هیچ به نفع من"

جمعه ها

  ای آفتاب حاله ای از روی ماه تو                 مه بر لب افق لبه ای از کلاه تو

  لرزنده چون کواکب گاه سپیده دم                شمع شبی سیاهم و چشمم به راه تو

  کی می رسی به پرچم خونین چون شفق          خورشید ومه سری به سنان سپاه تو

  شاها به خاکپای تو گل ها شکفته اند              ماهم یکی شکسته ومسکین گیاه تو

  من روی دل به کعبه کوی تو داشتم               کامد ندای غیب که این است راه تو

  یک نوک پا به چادر چوپانی ام بیا                کز دستچین لاله کنم تکیه گاه تو

عصر یک جمعه دلگیر

دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟

چرا آب به گلدان نرسیده است؟

چرا لحظه باران نرسیده است؟

وهرکس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است

به ایمان نرسیده است

وغم عشق به پایان نرسیده است.

بگو حافظ دل خسته زشیراز بیاید،

بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟

چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟

نظر آیت الله بهجت در مورد رهبر شدن آقای خامنه ای

نقل قولی که می خوانید مربوط می شود به سال 1368

و پس از رحلت حضرت امام خمینی - قدس الله نفسه الزکیه - که موضع گیری

 آیت الله بهجت را نسبت به مقام معظم رهبری اعلام می کند.


وقتی ایشان (امام خامنه ای) برای رهبری انتخاب شدند

عده ای به آیت الله بهجت گفتند: آقای خامنه ای جوان است  برای رهبر شدن!

آیت الله بهجت در جواب آن عده فرمودند:

همان یکبار که گفتند حضرت علی علیه السلام جوان است و ایشان را

از خلافت منع کردند برای هفت پشتمان کافیست...

                به نقل از وبلاگ زاغه مهمات جنگ نرم           http://www.zaghe.blogfa.com/post/125


در کنار یار


    ما زندگی می کنیم تا قیمت پیدا کنیم نه به هر قیمتی زندگی کنیم

                                                                  آیت الله العظمی بهجت (ره)


مناجات

الهی،آنی كه درد ندارد انسان نیست!!

علامه حسن زاده آملی

جرعه ای از اقیانوس

شیخ مهدی امامی مازندرانی می فرمود:عده ای از مازندرانی ها برای زیارت

 به عتبات عالیات واردشدند شخص ساده ای در میان آنان بود

که اگر چراغ سبز بارگاه علی (ع) را میدید وبه او میگفتند :این نور علی است

 ، باور میکرد .در حال برگشت از حرم یکی پرسید: آیا تو برات آزادی از جهنم را

 گرفتی ؟شخص ساده گفت :نه .مگر شما گرفتید؟ گفتند :آری.او به حرم بازگشت

که برات آزادی را بگیرد دوستان هرچه که گفتند ما شوخی کردیم،او باور نکرد.

باهمان سادگی وصفای باطن به حرم علی (ع) رفت و گفت:این ها مرا ساده پنداشتند،

مگر شما هم مرا ساده گرفتی؟تا برات آزادی را ندهید از اینجا نمیروم.

در همین اثناء دستی منور به نور سبز بیرون آمد ونوشته ای به دست او داد

که نوشته بود: 

انت بریء من النار

سخن دل با رب العالمین

 

آفریدگارا! جهان را بهشت می بینم و از زیبایی آن لذت می برم 

    جمال تو که جهان آفرینی تا چه اندازه دلنشین است!

علامه حسن زاده آملی

صبح نزدیک است

شهید سید علی حسینی (شهید 17 ساله شهرمن)

من می روم و با رفتنم به تمامی خفتگان تاریخ هشدار می دهم

 بیدار شوید که الیس الصبح بقریب

عشق چهار حرفی

فداي صداقت اون بيسوادي كه وقتي ازش پرسيدند عشــــــــــق چند حرفه؟

گفت : چهار حرف ! همه بهش خنديدند...!

و اون آروم زير لب زمزمه ميكــرد حسيــــــــــــــن حسيـــــــــــــن ...

                                                                      

                                                                                   وبلاگ افسر جنگ نرم

عتاب نکن

خجالتم نده و عاصیم خطاب مکن

نده جواب مرا لااقل جواب مکن 

تمام خواسته هایم برای نفسم بود

دعای من که دعا نیست مستجاب مکن

صدا بزن که سحرها کمی بلند شوم

مرا به وقت مناجات غرق خواب مکن 

همینکه ترس برم داشته خودش کافیست

تو با عتاب دلم را پر اضطراب مکن

عتاب کردن تو بدتر از جهنم هست

جهنمم ببر اما دگر عتاب مکن 

چقدر جار زدم من که "دوستم داری"

بیا مقابل مردم مرا خراب مکن

خودت اجازه نده بعد از این گناه کنم

زیاد روی من و توبه ام حساب مکن

اگر که عبد نبودم نجف نمی رفتم

مرا به خاطر شاه نجف عذاب مکن

سوا نکن که همه با همیم جان حسین

همه غلام حسینیم انتخاب مکن


      علی اکبر لطیفیان          

                            برگرفته از وبلاگ  :  نود و پنج روز باران 

چرا از خدا نمی ترسی ؟

حاج محمد اهل امر به معروف و نهی از منکر بود .

یعنی همیشه سعی در ارشاد و راهنمایی دیگران  داشت . بخصوص در مورد نزدیکانش .

یادم می آید یک بار من خیلی راحت در یک مجلس مهمانی شروع کردم به غیبت کسی .

وقتی از مجلس برمی گشتم ، محمد گفت :

می دانی که غیبت کردی ، حالا باید برویم در خانه شان و تو بگویی این حرف ها را

پشت سرش زده ای .

گفتم : این طور که آبرویم می رود .

گفت  : تو از بنده خدا این قدر می ترسی و خجالت می کشی ، چرا از خدا نمی نرسی ؟

این حرفش باعث شد من دیگر نه غیبت کننده باشم و نه شنونده غیبت .

شهید محمد گرامی - رسم خوبان .ج ۳۰ ص ۷۳

سیزده ساله ها

نوجوان ۱۲-۱۳ ساله ای بود ٬ اومده بود ستاد اعزام .

می گفت : اسم منو برای جبهه بنویسید .

جواب داد : سنت کمه .

با نا امیدی برگشت .

روز بعد اومد .

گفت : اسم منو بنویسید . 

ميگه : تو که می خوای بری جبهه آیا مادرت راضی هست؟

دوباره برمي گرده .

برای بار سوم اومد ٬ این بار با یه ساک ٬ سلام کرد .

جواب داد ٬ آخه تو خیلی کم سن و سال هستی . مادرت راضی نمیشه .

در ساک رو باز كرد ٬ پارچه سفید رو از توش در آورد .

            : این کفن منه ٬ مادرم برام گذاشته .

منبع : سایت شهدا (کنگره سرداران و شهدای استانهای خراسان)  .www.shohada.org

من رفتني هستم

سال ۶۰ در اشنويه مسئول پايگاه بودم .

بسيجي سيزده ساله اي داشتيم به نام فاطمي كه نماز شبش ترك نمي شد .

شبي او را كشيدم كنار و گفتم : شما هنوز به سن بلوغ نرسيده اي ،

نماز هاي پنج گانه هم بر شما واجب نيست چه برسد به نماز شب كه مستحب است .

گفت : مي دانم برادر جابر ، منتها اين براي كسي است كه بالاخره مكلف مي شود ،

من عمرم به دنيا نيست ، رفتني هستم و نمي خواهم لذت عبادت را نچشيده بروم .

او چند روز بعد در درگيري با نيروهاي دشمن به شهادت رسيد .

                                                                  منبع مطلب : سايت جامع عاشورا  www.ashoora.ir   

سیزده ساله ها

اولین نفری بود که آمد و گفت می خواهد معبر راباز کند. چند قدم دوید به سمت میدان مین

ایستاد

همه فکر کردیم ترسیده

کسی گفت : « خوب این طفلک فقط ۱۳- ۱۴ سالشه »

برگشت به سمت ما . پوتین هایش را در آورد . گفت « این ها نو اند »

به سمت میدان مین دوید .