بار آخر
بار چندم...
بار اولش بود که آمده بود منطقه
پرسیده بودند بار چندم است که می آیی؟
گفته بود بار آخر...
اگه یکی دعوتت کنه و بگه منتظرم حتما بیا ! چی می کنی ؟
بزار بهتر بگم ...
اگه دلت بخواد یه جایی باشی و پیش یه کسی باشی که واسش میمیری ... !
یهو خبر بیاد که چه نشسته ای که فلانی دعوتت کرده
چه حسی میشی ؟ چه جوری خودتو می رسونی ؟
خبرت کنم ... ؟!
دعوتت کرده ...
حتما میگی کی... ؟
بهترین مهربون ، خدا
میپرسی کجا ؟
وعده گاه عشق ! ... عرفه
میون گریه های استجابتت ، فراموشمون نکن

دل در جوشش ناب عرفه، وضو مي گيرد و در صحراي تفتيده عرفات، جاري مي شود.
آن جا كه ايوان هزار نقش خداشناسي است. لب ها ترنم با طراوت دعا به خود گرفته
چشم ها امان خود را از بارش توبه ، از دست داده اند.
دل، بيقرار روح عرفات، حضرت اباعبدالله الحسين (ع) شده است.
پنجره ی باران خورده چشم ها از ضريح اجابت، تصوير مي دهد و اين صحراي عرفات است كه با كلمات روحبخش
دعاي امام حسين (ع) و اشك عاشقان او بر دامن خود اجابت را نقش مي كند. اشك و زمزمه ما را نيز بپذير،
اي خداي عرفه.
امروز سالروز ازدواج سرشار از نور حضرت علی علیه السلام و حضرت زهرا سلام الله است
و البته روز ازدواج نام گذاری شده
تبریک میگم
اما ...
آخه مگه این توقعات بیجا میزاره که جوونا برن سر خونه بختشون
دمشون گرم بعضی از خانواده های مذهبی و با فرهنگ ما ، این موانع رو به حداقل رسوندن
اما در عجبم که در بین همین افراد مذهبی هم کسانی هستند که سطح توقعاتشون از خیلی های دیگه بیشتره .
چی بگم آخه ...
پس این همه پا منبر نشستنا کجا می خواد خودشو نشون بده ؟
فقط حضور مستمر در نماز جماعت که نشد مسلمونی !
مگه نشنیدین که ...
اگه جوون به دلیل عدم توانایی برای ازدواج به گناه کشیده بشه پدر و مادرا هم در این گناه شریکن !
البته بگم ها !...
الان که من دارم از بعضی افراد مذهبی گلایه می کنم نه اینکه مابقی افراد جامعه دارن رفتاری
خدا پسندانه رو پیش میگیرن ، نه . بلکه از اونا دلم خیلی پره و فعلا بیخیالشون شدم .
حرفم اینجاست که یه تعداد خانواده ها و گاها بعضی از خود جوونای با ایمانمون دیگه چرا ؟
به امید روزی که همه مون سبک زندگی اسلامی رو پیش بگیریم
![]()
و تو چه میدانی فکه کجاست ... !

عکس
اول را در آورد: این پسر اولم محسن است.
عکس
دوم را گذاشت روی عکس محسن: این پسر دومم محمد است، دوسال با محسن تفاوت سنی داشت.
عکس
سوم را آورد و گذاشت روی عکس محمد؛ رفت بگوید این پسر سومم.. سرش را بالا آورد،
دید شانه های امام(ره) دارد می لرزد..امام(ره) گریه اش گرفته بود..
فوری
عکسها را جمع کرد زیر چادرش و خیلی جدی گفت:
چهارتا
پسرم رو دادم که اشکتو نبینم…