یک بار ٬ یکی از سلسله عملیاتهای والفجر شروع شد . ما هم به اهواز رفتیم .

مستقیما خودمان را رساندیم به بیمارستان سینا .

حتی به حلال احمر اهواز هم نرفتیم که مجوز بگیریم .

مجروح خیلی زیاد بود و می دانستیم به کمک احتیاج دارند .

سالن و اورژانس و همه جا پر بود از مجروح .

مرتب به بخش ها سرک می کشیدم و سرم مجروحان را بررسی می کردم .

 دو طرف سالن ها پر از تشک بود و روی هر تشک یک مجروح خوابانده بودند .

هر کاری از دستمان بر می آمد برایشان انجام می دادیم .

مجروح زیاد بود . روی دیوار میخ زده بودیم و سرم مجروحان را آویزان کرده بودیم .

یادم هست که یک بسیجی نوجوان آورده بودند که تیر به پایش خورده بود .

می گفت : (( تا نمازم را نخوانم به اتاق عمل نمیروم )) 

من به محوطه بیمارستان رفتم ٬ باران باریده بود و همه جا خیس بود .

خیلی گشتم تا جای خشکی پیدا کردم و کمی خاک آوردم .

بسیجی نوجوان تیمم کرد و نمازش را خواند ٬

بعد به اتاق عمل رفت . دکترها از برخورد این بسیجی حیرت کرده بودن .

   منبع : کتاب دختران ا.پی.دی ٬ لیلا محمد ٬ دفتر ادبیات وهنر مقاومت حوزه هنری ٬ ص  ۱۰۴