شنای ناتمام

عیسی، نوجوانی متدین و متعهد بود. همیشه قرآن کوچکی در جیب بغلش بود. 

هر جا فرصتی به دست می آورد، مشغول خواندن قرآن می شد و به دیگران نیز 

قرآن خواندن را آموزش می داد.

یک روز در هوای گرم و خفقان آور آبادان نشسته بودیم که بچه ها پیشنهاد آب تنی دادند. 

با بچه ها رفتیم کنار رودخانه. بعضی ها به قصد آب تنی وارد آب شدند و بعضی مثل من

 بهنشستن کنار رودخانه و تماشای نشاط و شادی بچه ها اکتفا کردند.

 عیسی قرآن کوچکش را به من داد و گفت:مراقبش باش تا من برگردم!

قرآن را گرفتم و به تماشای آب تنی کردن بچه ها پرداختم. دقایقی نگذشته بود

 که صدای سوت خمپاره بچه ها را وحشت زده از آب بیرون کشید،

 اما عیسی هرگز از آب بیرون نیامد و همان جا شهید شد.

قرآن کوچک عیسی تنها چیزی است که از زمان جنگ برایم به یادگار مانده 

و من تمام این سال ها سعی کرده ام امانت دار خوبی باشم، 

خواندن این قرآن کوچک جیبی چنان آرامشی به من می دهد که قابل وصف نیست.